محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2298
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« كه نيكو جوانى است كه با وى « خلوت كنى و او را بخواهى » گويد : به همين جهت بود كه عمير بن ضابى سبائى شد . مستنير ، بنقل از برادرش گويد : به خدا هيچكس را ندانستم و نشنيدم كه به جنگ عثمان آمد و عاقبت كشته نشد . در كوفه جمعى و از جمله اشتر و زيد بن صوحان و كعب بن ذى الحبكه و ابو زينب و ابو مورع و كميل بن زياد و عمير بن ضابى فراهم آمدند و گفتند : « به خدا مادام كه عثمان خليفهء مردم است كس نمىتواند سر بردارد . » گويد : عمير بن ضابى و كميل بن زياد گفتند : « ما مىكشيمش » و به آهنگ مدينه بر نشستند ، عمير از كميل جدا شد اما كميل جرئت آورد و بر راه نشسته بود و مراقب عثمان بود . عثمان بر او گذشت و سيلى به صورتش زد كه با ته به زمين افتاد و گفت : « اى امير مؤمنان اذيتم كردى » گفت : « مگر تو آدم كش نيستى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان ! بخدايى كه جز او خدايى نيست ، نه » و قسم ياد كرد مردم بر او فراهم آمدند و گفتند : « اى امير مؤمنان ! او را بكاويم » گفت : « نه ، خداوند سلامت نصيب كرد و نمىخواهم چيزى جز آنچه گفت از او كشف كنم » آنگاه به دو گفت : « اى كميل ! اگر چنين است كه مىگويى از من قصاص بگير » و زانو زد و گفت : « به خدا پنداشتم قصد من دارى » و نيز گفت : « اگر راست مىگويى خدايت پاداش دهد و اگر دروغ مىگويى خدايت زبون كند » آنگاه بجاى نشست و گفت : « بيا قصاص بگير » كميل گفت : « گذشت گردم . »